در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

تجربه نزدیک به مرگ آنیتا مورجانی

متن فوق اظهارات خانم آنیتا مورجانی از تجربه مرگ موقتش  میباشد ، در هر خطی که تایپ میکردم یکی از پستهای خودم جلوی چشمم می آمد، هارمونی که بین این متن و نوشت های خودم دیدم به من انرژی برای تایپ بیشتر میداد، بپردازیم به آنچه در این ویدیو گفته شد :
.
جای بسی خوشحالیه که اینجا هستم و شما رو میبینم ، یکی از دلایلی که از بودن در اینجا خوشحالم میکنه اینه که قرار نبود من امروز زنده باشم! من باید در ۲ فوریه ۲۰۰۶ میمردم.
من در حال مرگ در مرحله نهایی بیماری لمفوما بودم که نوعی سرطان عفونت لنفاوی است ، من برای ۴ سال با ابن سرطان درگیر بودم . در طول این ۴ سال این بیماری تمام بدن من رو بلعیده بود و از طریق سیستم لنفاوی گسترده شده بود. ابتدا یک توده روی گردنم ایجاد شد و بعدش از طریق سیستم لنفاوی برای ۴ سال گسترش پیدا کرد. من تومورهایی داشتم که بعضی از آنها به اندازه یک لیمو بودند و از پایین جمجمه من پخش شده بودند ، در تمامی دور گردنم تا پایین قفسه سینه ، زیر بغلهام و تا زیر شکمم.
تا اونوقت و حتی قبل از اینکه به کما برم ، ریه هام پر از مایع شده بود و هروقت دراز میکشیدم مایع داخل ریه راه تنفسم رو مسدود میکرد. ماهیچه هام رو به وخامت گذاشته بود بنابراین منکه ۸۵ پوند وزن داشتم مثل یک اسکلت شده بودم که با پوست پوشیده شده. ضایعات پوستی به صورت زهرابه از پوست من خارج میشد و من نمیتوانستم هیچ غذایی را هضم کنم، دچار تب مزمن شده بودم، نمی تونستم حرکت کنم چون عضلاتم آسیب دیده بودند ، همیشه یا در حال درازکش بودم یا با ویلچر اینطرف و آنطرف میرفتم، نمیتونستم نفس بکشم و تمام مدت به کپسول اکسیژن متصل بودم و بالاخره روز دوم فوریه ۲۰۰۶ به کما رفتم. دکترها گفتند این آخرین لحظات زندگی منه چون حالا دیگه اعضای بدن من جوابگو نبودند و به خانواده ام گفتند اگر کسی هست بهتر است قبل از مرگ منو ببینه.
فراتر از تصور تمامی افرادی که اونجا کنار من بودند و به نظرشون من در کما بودم ، حتی با چشمای بسته من کاملا به تمام اتفاقاتی که پیرامونم می افتاد هوشیار بودم، من شوهرم رو میدیدم که با حال پریشان دست مرا در دستش گرفته بود…
به تمام کارهایی که دکترها میکردند آگاه بودم ، اونها به من لوله وصل میکردند و آب رو از ریه هام خارج میکردند تا من راحت تر نفس بکشم. به تک تک اتفاقاتی که می افتاد آگاه بودم. من به صورت تصویر ۳۶۰ درجه داشتم اتفاقات رو تماشا میکردم و به همه چیز آگاه بودم، تمام اتفاقاتی که بالای سرم در جریان بود نه تنها اتفاقات داخل اتاق بلکه حتی خارج از اتاق ، مثل این بود که بیرون بدنم منبسط شده باشم ، میتونستم بدنم رو روی تخت به صورت دراز کشیده ببینم اما دیگه به اون متصل نبودم ، مانند فتونهای نور همزمان همه جا بودم ، مثل این بود که هرجا حواسمو میدادم همونجا بودم ، من به برادرم آگاه بودم ،این اتفاقات در هنگ کنگ برای من افتاده بود و او در هند بود و عجله داشت که سوار هواپیما بشه و برای دیدن من بیاد و من رو قبل از آخرین نفسهام ببینه و من به اون آگاه بودم و میدیدم که در هواپیما نشسته و بعد از اون من حتی به پدر و بهترین دوستم هم آگاه شدم، هر دوی آنها مرده بودند اما من اونها رو حاضر کنار خودم حس میکردم انگار که اونها داشتند به من کمک میکردند و در حال اتصال با من بودند. احساس جالبی که در این وضعیت داشتم این بود که من حس میکردم در یک فضای زلال و واضح هستم که هرچیزی رو فهمیدم ، فهمیدم که چرا دچار سرطان شدم ، فهمیدم حقیقتا خیلی عظیمتر از اون چیزی هستم که فکر میکنم ، ما خیلی بزرگتر و عظیمتر از اون چیزی هستیم که در بدنهای فیزیکی تجربه میکنیم ، همچنین حس کردم که به همه متصل هستم، همه مثل دکترها ، پرستارها ، شوهرم ، مادرم و برادرم ، حس میکردم ما همه با هم مشترک هستیم ، میتونستم احساس کنم که ما همه دارای یک آگاهی هستیم ، پریشانی اونها رو حس میکردم ، تسلیم شدن دکترها رو حس میکردم اما در اون لحظه از نظر احساسی وارد مسائل نمیشدم ، میفهمیدم که اونها چه احساسی دارند مثل این بود که همه ما در یک آگاهی مشترک هستیم. مثل این بود که انگار وقتی از این جسم فیزیکی خارج بشیم شما و من ، همه ما بیان یک آگاهی هستیم .
در اونزمان احساسی از طرف پدرم به من گفت که الان وقت رفتن نیست و نیاز دارم که به بدنم برگردم. اولش دوست نداشتم که به بدنم برگردم چون احساس میکردم که میتونم انتخاب کنم که برگردم یا برنگردم.

با خودم گفتم که به هیچ وجه نمیخوام به بدنم برگردم چون هیچ دلیلی نمیدیدم که برگردم ، یک بدن بیمار و در حال مرگ بار سنگینی روی دوش خانواده ام میشد ، اما در یک لحظه کاملا فهمیدم که من الان میدونم دلیل بیماری سرطانم چیه ، میفهمیدم که چه چیزی باعث سرطان در من شده و اگر انتخاب میکردم که به بدنم برگردم میدونستم که سریعا بدنم بهبود پیدا میکنه و در اون لحظه تصمیم گرفتم که برگردم.
از طرف پدرم این الهام به من شد که تو این حقیقت رو میدونی که واقعا چی هستی ، پس برگرد و بدون ترس زندگی کن. و درست در همین لحظه بود که از کما بیدار شدم و خانواده ام از دیدنم خوشحال شدند ، دکترها اونجا بودند اما نمی تونستند هیچ توضیحی بدهند ، متعجب شده بودند و بسیار محتاط چون من خیلی ضعیف شده بودم و اونها هیچ راه حلی نداشتند. هیچکس باورش نمیشد که من از کما بیدار شده باشم و به زندگی برگشته باشم ، اما من میدونستم که خوب میشم و به تمامی خانواده ام گفتم که من خوب میشم ، الان وقت رفتن من نیست.
در طول پنج روز تومورها در بدنم ۷۰ درصد کاهش یافتند و بعد از ۵ هفته من از بیمارستان مرخص شدم و به خانه رفتم ، من کاملا از سرطان خلاص شده بودم. اتفاقی که افتاده بود این بود که من باید به زندگی برمیگشتم ، از اون نقطه میتونید تصور کنید بطور کامل حس دیگه ای نسبت به زندگی پیدا کرده بودم ، نگاهم به جهان تغییر کرده بود ، این تجربه نگاه من رو تغییر داد .
بدن فیزیکی من بیمار بود و من این موضوع رو درک کردم که خیلی سخت خواهد بود بعد از تجربه خارج شدن از جسم بتونیم دوباره به جسم برگردیم و تنها چیزی که باهاش بتونم این موضوع رو توضیح بدم یک مثال و تشبیه به یک انبار هست. تصور کنید که ما همه با هم در یک انبار تاریک هستیم که کاملا سیاهه و شما نمیتونید هیچ چیزی رو ببینید چون اونجا خیلی تاریکه ، اما تصور کنید که در دستتون یک چراغ قوه کوچک رو نگه داشتید ، فقط یک چراغ قوه کوچک و روشنش میکنید و با اون چراغ قوه در مسیر حرکت میکنید از میان تاریکی شما فقط از نور یک چراغ قوه کوچک استفاده میکنید تا مسیرتون رو پیدا کنید.
هرچیزی که در تاریکی میبینید تنها چیزی است که نور چراغ قوه روش افتاده ، شما نور چراغ رو به اطراف میچرخونید و همه چیزی که میبینید تنها چیزیه که نور روش افتاده و باقی چیزها در تاریکی هستند. حالا تصور کنید یه روزی سیلی از اشعه های نور انبار تاریک رو به طور کامل روشن کنه ، همه جا روشن میشه و شما میتونید واقعیت انبار رو یکجا ببینید میبینید که انبار خیلی بزرگتر از اون چیزیه که شما تصور میکردید، همینطور ردیفهای قفسه پشت سر هم وجود دارند که چیزهای مختلفی در اونها چیده شده هرنوع چیزی که شما بتونید یا نتونید تصور کنید بعضی هاشون زیبا هستند و بعضی خیلی زیبا نیستند بعضی بزرگ و بعضی کوچک بعضی در رنگهایی که هیچوقت قبلا اونا رو ندیدین و هرگز تصور نمیکردید که وجود دارن و بعضی چیزهای عجیب یا خنده دار ، همه در کنار هم وجود دارن، شما بعضی از اونها رو قبلا با چراغ قوه دیده بودید اما بعضی از اونها رو هیچوقت ندیده بودید.
حالا تصور کنید که نور دوباره بره و خاموش بشه و شما دوباره با یک چراغ قوه تنها بمونید، حالا دوباره چیزی که شما میتونید ببینید تنها چیزیه که با نور یک چراغ قوه میتونید ببینید اما حداقل الان میدونید که اینجا خیلی چیزهای بیشتری هست که بطور همزمان کنار هم قرار گرفتند. حالا شما میدونید که اگر چیزی رو نمیبینید یا تجربه نمیکنید به این معنی نیست که وجود نداره شما پس از اون اتفاق همه اینها رو میفهمید. چیزی که من حس میکنم اینه که خیلی چیزهای بیشتری نسبت به چیزی که ما ایمان داریم ، خیلی بیشتر از چیزی که ما تجربه میکنیم وجود داره. برای اینکه کمکتون کمک کنم بفهمید میخوام سعی کنم یه خورده بیشتر موضوع رو براتون روشن کنم. ازتون میخوام که پیرامونتون رو نگاه کنید و هرچیزی به رنگ قرمز رو که میبینید به خاطر بسپارید ، هرچیزی به رنگ قرمز ، بسیار خوب حالا چشمانتون رو ببندید و چندتا چیز رو که به رنگ آبی بودند میتونید به خاطر بیارید ؟ تقریبا هیچی! چشمانتون رو باز کنید و به اطراف نگاه کنید میبینید که چقدر چیزهای آبی دور و برتون هست اما شما اصلا به اونها توجه نکردید ، این مثل آگاهی شماست ، اون شعاع چراغ قوه مثل آگاهی شماست که شما اون رو روی چیزها می اندازید و تبدیل به حقیقت شما و تجربه بیدار شما میشه .

در مورد میلیاردها دلاری که برای سرطان هزینه میشه فکر کنید در مورد کمپین های آگاهی از سرطان فکر کنید ، تصور کنید اگر ما انرژِی و پول و تلاشمون رو در راه سلامت “آگاهی” هزینه میکردیم چه دنیای متفاوتی داشتیم. اگر سطح آگاهیمون رو تغییر میدادیم ، من میخوام پنج درسی رو که از این تجربه گرفتم باهاتون به اشتراک بذارم :
.
شماره اول ، “عشق” مهمترین چیزی که من آموختم و مهمترین چیزی که اینجا داریم ، عشق مهمترین چیزیه که باید آگاهیمون رو روی اون متمرکز کنیم. وقتی میگم عشق ، همه خیلی ساده تصور میکنند نیازی هست که همه داریم تا بقیه مردم رو دوست داشته باشیم اما چیزی که من فهمیدم یکی از دلایل سرطان من این بود که خودم رو دوست نداشتم ، وقتی خودمون رو دوست داشته باشیم به خودمون ارزش میدیم ، وقتی به خودمون ارزش میدیم به مردم یاد میدیم که چطور با ما رفتار کنند. وقتی شما خودتون رو دوست داشته باشید دیگر نیازی نیست که دیگران را کنترل کنید و اجازه نمیدید که دیگران شما رو کنترل کنند ، پس دوست داشتن خود به اندازه دوست داشتن دیگران اهمیت داره و هرچه شما بیشتر خودتون رو دوست داشته باشید عشق بیشتری برای بخشیدن به مردم کسب میکنید.
.
شماره دوم و درس بعدی که من گرفتم زندگی کردن بدون ترس است، بیشتر ما عادت داریم که از خیلی چیزها بترسیم، من عادت داشتم که از هرچیزی بترسم ، از سرطان میترسیدم که نکنه یه وقت چیزی بخورم که باعث سرطان بشه ، از مردم خشمگین میترسیدم ، از شکست می ترسیدم و بیشتر ما این احساس ترس رو داریم. مردم فکر میکنند که این احساس ترس از اونها محافظت میکنه و باعث میشه مراقبتهای لازم رو انجام بدن! اما عشق تنها چیزیه که از شما محافظت میکنه وقتی شما به خودتون و دیگران عشق میورزید مطمئن باشید از خودتون هم محافظت میکنید و بقیه مردم رو هم از خطر محافظت میکنید.

سومین درسی که من گرفتم و خیلی مهمه ، شادی و خنده و لذت از زندگی است ، ما هنگام تولد به این موهبت آگاه هستیم. خندیدن خیلی مهمه این کاریه که بچه ها تمام وقت انجام میدن…
ما هنگام تولد عشق رو هم میشناسیم و بدون ترس هستیم اما همینطور که رشد میکنیم شرط و شروطهایی برای این موهبت ها میزاریم. خندیدن و لذت بردن از زندگی بسیار مهمه، این از تمام فعالیتهای معنوی که فکر میکنید هم مهمتره، اگر ما خنده بیشتری روی صورتمون بود و اگر سیاستمدارها خندیدن رو دوست داشتند ما دنیای خیلی متفاوت تری داشتیم و اگر ما بیشتر بخندیم و به مردم بیمار هم یاد بدیم که بخندند بیمارستانهای کمتری خواهیم داشت ، زندانهای کمتری خواهیم داشت.

چهارمین چیزی که یاد گرفتم این بود که زندگی حقیقتا یک هدیه است ، بیشتر ما فکر میکنیم زندگی یک چیز عادیه اما اینطور نیست و این جای تاسفه که ما فقط وقتی چیزی رو از دست میدیم قدرش رو میفهمیم. من وقتی داشتم زندگیم رو از دست میدادم ارزش واقعیش رو فهمیدم و میخواهم که بقیه این اشتباه رو نکنند چون نمیخوام مردم حقیقت رو وقتی بفهمند که دیگه دیر شده ، زندگی شما و همه مردم یک هدیه است ، حتی چالشهای زندگی هم هدیه هستند. سرطان برای من بزرگترین چالش در زندگی بود اما امروز نظرم راجع بهش عوض شده ، فکر میکنم اون بزرگترین هدیه زندگی من بود. مردم و حتی خود من فکر میکردیم که سرطان من رو خواهد کشت اما در عمل من داشتم خودم رو قبل از اینکه سرطان بگیرم میکشتم ، سرطان زندگی من رو نجات داد ، در پایان شما خواهید فهمید که چالشهای شما همگی هدایایی برای شما بودند و اگر شما اکنون دچار یک چالش هستید و نمیتونید تصور کنید که اون یک هدیه باشه مفهومش اینه که هنوز چالش شما به پایان نرسیده.

پنجمین و آخرین چیز مهمی که آموختم این بود که خیلی مهمه که همیشه خودتون باشید. خودتون باشید تا بتونید نور چراغ خودتون رو بتابونید. نور چراغتون هرچقدر بود ، کم یا زیاد ، اون رو بپذیرید. به کسی که هستید تبدیل بشید و به خودتون تحقق ببخشید، بدون قید و شرط خودتون رو دوست داشته باشید، خودتون باشید و با این پنج چیز از شما دعوت میکنم که برید و شجاعانه زندگی کنید. خیلی متشکرم.