در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

درونگرای متغیر

کسایی ک واسه صلح میجنگن بعد از اینکه صلح بشه یه روز حوصله شون سر میره و واسه چیزای دیگه میجنگن. انسانیم و جالب اینجاست زیاد اشنا نیستیم با خودمون. تعدادمون خیلی بیش تر از اون چیزیه ک بشه خوبی یا صلح یا غیره رو همیشگی نگه داشت. هرکسی تفکر جداگونه داره پس میتونه تصمیم گیری جداگونه کنه و شاید تصمیمش به ضرر دیگران باشه اما بازم انجامش میده.

میبینی مشکل کجاست؟ من اهمیت میدم شما اهمیت میدی اما خیلیا اهمیت نمیدن و تعداد کسایی ک دارن از این اهمیت ندادن سود میبرن خیلی زیاده. موضوع این نیست ک تسلیم بشی یا نشی چون در واقع اگه باهوش باشی متوجه میشی هیچ جنگی وجود نداره ک بخوای پیروز بشی یا بازنده. فقط تصویر یه مقدار خشنه و بوی خون میاد. توی باتلاق باشی دست و پا بزنی کمک نکردی فقط باعث میشی بیشتر فرو بری.

زندگی مثل قطار در حال حرکت می مونه چون درستش همینه. چون باید در حال حرکت باشه اگه ساکن باشه از بین میره و قشنگیش اینه ک هیچ چیزی موندگار نیست. هر گروه یا هر نسلی از آدما سعی میکنن ک طول عمر خودشون رو کل زندگی بدونن در حالی ک واقعیت اینه:

زندگی خیلی قبل تر از ما وجود داشته و خیلی بعد تر از ماهم ادامه داره و ما قسمتی از زندگی ایم اما مهم هستیم. منظور این نیست ک بی اهمیتیم. من فقط دارم میگم راه مبارزه با یه سیستم به این بزرگی خیلی متفاوت تر از اون چیزیه ک فکر میکنی. خلافکار هایی رو داره که لینک شدن, سیستم های زیر زمینی و مخفی ای وجود داره ک روی همه ی ماها تاثیر میذاره بدون اینکه متوجه بشیم. سیاست داره فقط یه نقشی رو بازی میکنه که پرده های بزرگ تر برداشته نشه.

الان شاید داری میگی پس امیدی نیست ولی بذار یکم بیشتر واست توضیح بدم. یادته قطاره در حال حرکت بود؟! پس کنترلش همیشگی نیست. اصلا بگیم همیشگیه, اما همگانی نیست.. فاصله انداختن بین مردم یکی از ستون های قدرت یه سیستم به حساب میاد ک سالهاست جوابگو بوده اما اگر دقت کنیم همه ی اینا یه دایره س یعنی ب جایی میرسه ک برمیگرده و برعکس میشه تا ب خودش برسه فاصله انداختن ب ضرر خودشون تموم میشه آخر سر فکر کن من یکی از شماها رو بذارم توی یه اتاق.

هدفم این باشه ک تموم زندگیت نتونی از توی این اتاق بیای بیرون و ببینی چه خبره و بتونی ارتباط برقرار کنی. میخوام با گذاشتن تو توی اتاق محدودت کنم درسته؟ اگه از اون دید بهش نگاه کنی آره, اما دید من فرق داره. با گذاشتن من توی یه اتاق فقط داری بهم وقت برای فکر کردن میدی. فکر کردن من بزرگترین دشمن توعه با گذاشتن من توی اتاق میخوای مجبورم کنی ک باور کنم تموم دنیا همین اتاقه و چیز بیشتری وجود نداره.

ولی ذهن من اینجوری برنامه ریزی نشده.. ذهن من جوری برنامه ریزی شده ک باور داشته باشه به چیزای بیشتر باور داشته باشه ب چیزایی ک نمیتونه ببینه. متوجه میشی؟ با زندانی کردن من داری منو مجبور میکنی اون چیزای بیشتری ک نمیتونم ببینم رو توی ذهنم بسازم. داری مجبورم میکنی از کوه برم بالا توی دریا شنا کنم و از صحرا رد بشم. داری مجبورم میکنی تاریکی رو لمس کنم و روشنایی رو حس. داری مجبورم میکنی خلق کنم بسازم فکر کنم و احتمالات رو در نظر بگیرم. داری متوجه میشی چی میخوام بگم؟ بدون اینکه بدونن دارن بهمون فیزیک یاد میدن ریاضی یاد میدن خوندن و نوشتن یاد میدن و مهم تر از همه. درک کردن یاد میدن.