در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

یوفو در دهکده کاروبل فرانسه

از دهکده کاروبل در فرانسه خبری از « ماریوس دویلد» ۳۴ ساله که کارگر ذوب آهن «بلانک میسرون» است، واصل شد. روز دهم سپتامبر سال ۱۹۵۴ بود و ساعت تازه از ۱۰/۵ شب می گذشت که « دوایلد» صدای پارس سگش را از بیرون منزل شنید. خانه او در نزدیکی خط راه آهن قرار داشت و روی هم رفته می شد بدان عنوان«کلبه محقر» را داد. با این شک که دزد آمده است، او چراغ قوهاش را برداشت و آرام از در عقبی خارج شد.

در تاریکی شب می توانست بطور مبهم نوعی شی عظیم الجسه را در نزدیکی مسیر خطوط آهن تشخیص دهد. صدائی ناهنجار از آنسو بگوش می رسیدو ماریوس درمانده فقط به نگاه قناعت می کرد. سگ در حال خزیدن به صاحبش نزدیک شد و درست در همان لحظه وی صدای قدمهائی را شنید. او بعدها به مقامات مسئول گفت از آنجا که او در مرز بین فرانسه و بلژیک زندگی می کند، گمان می کرده که قاچاقچیان به آن اطراف آمده اند.

یک لحظه بعد بزرگترین شوک زندگیش را تجربه کرد. تا چراق قوه اش را روشن نمود، نور آن بر روی دو موجود کوچولو و عجیب که لباسی شبیه لباس غواصان با کلاهخودی بزرگ بر سرشان پوشیده بودند، افتاد. همانطوریکه او برای بستن دروازه باغ خیز بر می داشت تا از در رفتن آنها جلوگیری کند دریافت که توسط پرتو سفیدی که از شی روی مسیر راه آهن می تابید، در جا خشک شده است. او با آن تابش شدید خیره شد بود و ظاهرا قادر به حرکت نبود.

وقتی نو خاموش شد، یعنی چند ثانیه بعد موجودات کوچک و شی عجیب دیگر رفته بودند. و دیگر اثری هم از سگ نبود! تحقیقات بعدی توسط مسئولان نشان داد که چیزی با سنگینی قابل ملاحظه ای روی تیرهای چوبی خط آهن قرار گرفته بوده است. آثار به جامانده در فواصل، مرتب و تازه بودند، آنهم در روی خطوط راه آهنی که ماه ها بود که چیزی بر روی شان انجام قرار نگرفته و گذر نکرده بود!!! برخی از تیرها و سنگها به قدری سوخته بودند که با لمس کردن، خرد و خاکشیر می شدند.

اینها همه شواهد محسوسی بودند که از آن شی و سرنشینان عجیب و کوچکش باقی مانده بود. حال به راستی آنها سگ را برای چی با خود بردند!!!