در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

آپارتمان جن زده

داستانی واقعی یکی از مخاطب های سایت توجهتون رو به خواندنش جلب میکنم.

داستان برميگرده به سال هشتادوهشت كه تازه ازدواج كرده بودم يه خونه سه طبقه دوبله كه مجموعا شش واحد داشت وتنها تو خونه زندگي ميكردم وبقيه واحدها خالي ,صاحبخونه ميخواست بفروشه ،روزهاي اول هيچ صدايي وحركت ديده نميشد بعدازدوسه ماه كه گذشت ديدم صداي راه رفتن از طبقه بالا مياد در واحدها رو اخرشب چك ميكردم كه باز نباشه والا بعد از دوسه ماه ديدم سروصدا خيلي زياد شده خانمم بهم ميگفت اين خونه چقدر صدا ميده شبا همش صداي راه رفتن وكوبيدن در به گوش ميرسه بعد از شش ماه اول پاييز ساعت يازده ونيم شب بود من تنها داشتم تلويزيون نگاه ميكردم صداي در پشت بوم مياد عين اينكه باد ميزنه باز وبست ميكنه يه چاقو برداشتم گفتم دزده كم كم رفتم بالا ديدم در بازه چراغ و روشن كردم ديدم كسي نيست در رو قفل كردم اومدم پايين رفتم تو تخت ساعت تقريبا يك شده بود ديدم يكي داره بالا صحبت ميكنه ولي خيلي غير واضحه مثل اينكه زير اب صحبت ميكنه بعد بعد كم كم ديدم صداي اب حموم وتشت وكاسه حموم از بالا مياد فكر كردم خيالاتي شدم به خانمم گفتم بيدارشو يكي حموم بالاست بيدارشد گفت همسايه ست گفتم خونه همسايه يه طبقه ست چطور صداش اينجا شنيده دقيقا بيداربودم تا زمان اذان هم اينكه اذان گفتن صداها محو ميشدن يه ماهي گذشت يه روز كه سركار رفته بودم يه يكي از پيمانكارهايي كه خونه رو ساخته بود به من گفت از خونه راضي هستي گفتم اره مگه بايد ناراضي باشم بهم گفت يكي از نگهبانايي كه اونجا زمان ساخت اونجا نگهباني ميداده كه از اونجا فرار كرده بود كه الان پيشم كار ميكنه ميگه اونجا جن داره ,يه دفعه مثل اينكه اب سردي ريخته باشن روم قفل كردم منم گفتم تا الان كه صدايي نشنيدم رفتم خونه به خانمم چيزي نگفتم يه دو سه هفته اي گذشت تا اينكه ديدم صدا خيلي زيادشده از ساعت نه شب صداها شنيده ميشد راه رفتن درها رو ميكوبيدن ،خانمم ميگفت مگه در رو باز گذاشتي صدا مياد گفتم نه از شباي ديگه واسه اينا عروسي بود تعدادشون شده بود چهارنفر صداي سنگ پا وصداي حرف زدنشون خيلي واضح ميومد هر دقيقه خميازه ميكشيدن صداي عينه يه پرنده كه با سينه هاشون صدا درمياوردن خيلي ترسيده بودم فقط همين جوري به سقف نگاه ميكردم حرفاشونو گوش ميكردم.

تا موقع اذان بعد ميرفتن بعد ازيه مدتي ساعت نه شب از توكوچه ميومدم ديدم برق يكي از واحدها روشنه وارد خونه كه شدم احساس كردم جو خيلي سنگينه يه جوراي احساس كردم روي قلبم فشار مياد ونفسم خيلي دير بالا مياد پرده ها گوشام صدا ميكرد خانم بهم گفت ولش كن نرو بالا فردا صبح ميري خاموش ميكني وارد پاركينگ شدم ديدم نرده ها ميلرزن احساس كردم كسي داره از بالا ميلرزونه رسيدم واحد سوم ديدم در باز باچاقويي كه داشتم رفتم تو كليد و خاموش كردم ديدم هي روشن ميشه دوسه بار زدم يه دفعه اتصال كرد برق كل ساختمون رفت يه دفعه اي ديدم صداي جيغي از پايين مياد ديدم خانمم دويدم پايين گفتم چي شد ه كفت كه برق رفت يه سايه مشكي رنگ از روي ديوار ردشد منم چون ميدونستم حتما خيالاتي شدي ديگه اون شب رفتيم خونه بابام .تا اينكه همسرم به مدت يه هفته رفت مشهد من تنها شدم به هركي ميگفتم بيا بريم خونه مون بخوابيم اولش ميگفت باشه بعد موقع اومدن منصرف ميشد دوسه شب اول تنها خوابيدم طبق معمول سروصدا زياد يه روز صبح بلند شدم ديدم طبقه بالا ازحمومش نم داده يه مايع زرد رنگ به قهوه اي ديوار پوشونده رفتم تو حال ديدم به اندازه دوسانت پراب اول شده بود فكر كردم لوله تركيده ولي ديدم تمام لوله ها سالمن ديدم از پنجره ها اب مياد داخل رفتم طبقه بالا ديدم اب قطعه بالا وشيرها هم بسته گفتم ظهر از سركار ميام خشك ميكنم تاشب نرفتم خونه يه دفعه يازده شب موبايلم زنگ خورد همسايه بغل دستي بهم زنگ زد از تو خونه تون صدا دهل وتلويزيون مياد چراغهاي كل واحد روشنه زنگ زدم به يكي از داداشام اومد رفتيم رسيدم تو كوچه صداي تلويزيون ميومد رفتيم جلوتر ديدم برقا روشنه در پاركينگ بازكردم رفتيم بالا كليد انداختم ديدم نميچرخه بعد از يه كم ور رفتن باز شد وارد خونه كه شديم بوي پياز ميومد شير دستشويي باز تمام لباسها بهم ريخته تمام برس وشونه ها ادكلنا ريخته بودن تي وي روشن ،داداشم گفت كار دزده خودم يه جورايي شك كردم هيچ چيز كم نشده بود روز بعد به صاحبخونه گفتم خونه ات صدا داره ميگفت از هواست سردو گرم ميشه .خودت ميتوني اينجا بخوابي يه شب ميگفت من بيكار نيستم ،از فردا گفتم يه مستاجر ديكه پيداكن من تنهايي نميتونم اينجا شبا بخوابم دقيقا تاشش ماه هركي ميومد خونه رو ميپسنديد ولي نميومد ميرفت جاي ديگه اي بعد از دو ماه خانم بهم هرروز زنگ ميزد ميگفت يكي داره بالا راه میره. ميره بعد ازمدتي گذشت ديدم جوم اتاق خيلي سنگينه احساس ميكردم يكي پشت سرم راه ميره شبا خانمم دچار بختك گرفتكي ميشد همش ميگفت خواب يه بچه تو خرابه با چشمان ابي ميبينم هي ميخواد بياد تو خونه ديكه بعد از يه هفته از اون خونه رفتم حالا كه رد ميشم ميبينم تمام واحدها فروخته شده ولي واحدي كه من بودم رنگ سنگ نماش با بقيه فرق ميكنه از زماني كه اومدم بيرون ديگه جيزي نديدم