در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

جن در خانه روستایی

شاید برای خودمم عجیب باشه که هنوز جزئیات رو انقدر دقیق یادمه ،به هر حال الان که دارم مینویسم حدود شانزده سال گذشته‌ ،تقریبا شش سالم بود ،معمولا چند روز از هر عید رو تو روستای پدریم میگذروندیم ،خونه ی پدربزرگم یه حیاط دوهزار متری بود که یه گوشش شامل چهار پنج تا اتاقِ مستطیلیِ بود که با درهای چوبی به هم وصل میشد،(ساختارِ اکثر خونه های کاه گلیِ قدیمی همینطور بود معمولا به خاطر سهولت تو سرد و گرم کردن خونه )،طبق عادت من بینِ مادرم و خدابیامرز مادربزرگم میخوابیدم دقیقا وسطِ پذیرایی که یه کم از قسمت های دیگه ی خونه بزرگتر بود .
حدود نیمه های شب بود که صدای پا میومد به همراه زمزمه ضعیفی توجه نکردم تا اینکه حس کردم دارم رو زمین کشیده میشم ،با صدای جیغِ من همه از خواب بیدار شدن وقتی لامپ رو روشن کردن  پاهام تا زانو از در  بیرون بود و بقیه‌ی بدنم داخل پذیرایی!ا
مادربزرگم که انگار متوجه قضیه بود بالای سرم ایستاده بود و  داشت به مادرم  با زبونِ ترکی میگفت حالا فهمیدی چرا میگم این خونه خیلی سنگینه!
من هم خشکم زده بود ،و به شدت تب کرده بودم ،مادرم  بغلم کرد  و دوباره برد تو رخت خواب ولی تا صبح خوابم نمیبرد و فقط خیره به سقف بودم ،فردای همون روز طبق یه عادت قدیمی که بین ترک ها به ریختنِ ترس مرسومه ،و به این شکله که آرد و اب و… دقیق نمیدونم یک سری چیز هارو مخلوط میکنن،یک سینی میگذارن داغ میشه ،چند ایه میخونن و با حضور فردی که ترسیده اب رو میریزن رو سینی و یه اشکال خاصی مشخص میشه .دقیقا یادمه  شکلی که افتاد شبیه به زنی بود که چادر سرشه و دستاش رو به حالته ترسوندن اورده بود بالای سرش انگار انگشت های کشیده ای داشت.یکم باورش برام سخت بود برای همین پارسال عید دوباره رفتم به همون اتاق ولی این بار جز خرابه چیزی از اون خونه نمونده بود چون پدربزرگ مادربزرگم چند ساله فوت کردن ،رفتم اونجا و یه نگاهی به اتاق انداختم و انگار خاطرات توی ذهنم مرور میشد ،تقریبا غروب شده بود خیره شدم به دیوار که بچه های ده با ذغال مشکی یک سری چیزای خنده دار رو دیوار نوشته بودن ،یک لحظه حس کردم از حیاط پشت بوته ها صدای پا میاد ،کسی هم اونجا نبود!سرمو چرخوندم چیزی نبود ولی صدای پا میومد ،من که سعی داشتم منطقی برخورد کنم و ترس زیادی هم نداشتم از این مسائل‌، ناخوداگاه شروع به دویدن و فرار کردم ، دیگه هم اتفاق خاصی رخ نداد ولی متوجه شدم که جن واقعا میتونه تو برخی مکان ها به دلایل نامعلوم بیشتر حضور داشته باشه.