در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

جن در خانه

ما تبریز زندگی میکردیم تو یه خونه ی حیاط دار که ۲ تا اتاق بود که با حیاط از هم جدا میشدن ،اون موقع برادرام نبودن ۳ تا خواهر بودیم ویه اتاق دیگه ام ته باغ داشتیم که برا نون پزی بود و تنور داشتیم
بعضی وقتا پدر مادرم برا خرید و یه سری کارا میرفتن تهران۱۳ ۱۴ سالم بود که بازم طبق عادتشون منو با مادربزرگم تنها گذاشتن منم مثه همیشه ۲ ۳ روز باید تنها میموندم با مامان بزرگ عالیه ،روز گذشتو هوا داشت تاریک میشد کم کم شامو خوردیمو مامان عالیه ام گفت که این اتاق گرمه بهتره بریم اتاق بالایی بخوابیم چون اونجا هواش خنک تره منم با اینکه خوف و ترس عجیبی از اون اتاق داشتم نه نگفتم دیگه
ساعت ۱۱ اینطورا بود که مادربزرگم خواب بود ومنم اصلا خوابم نمیبرد بلند شدم درو قفل کردم چون واقعا میترسیدم یه جو سنگینی داشت،ساعت ۲ اینا بود که دیگه چشام داشت بسته میشد صدای بادهم نمیزاشت درست حسابی خوابم ببره خلاصه طرفا ۳ بود منم خوابو بیدار دیدم مامانم داره صدام میزنه ،صدا کم کم نزدیک میشد منم اصلا یادم نبود که مامانم اینا نیستن چون گیج وخوابو بیدار بودم..
از پشت پنجره ۲ تا چشم دیدم با صدای مامانم که صدام کرد مهری مگه صدات نمیزنم؟
گفتم مامان تازه داشت خوابم میبرد چرا صدا میکنی!
بعدم رومو کردم اونطرفو پتو رو کشیدم رو سرم…
۵ دقیقه بعد مامانم بالا سرم وایساده بود تو تاریکی با دستای آردی
گفت دارم نون میپزم بیا کمکم کن پاشو بریم زود باش زیاد وقت ندارم باید ببرمت.. گفتم خوابم میاد نمیشه این وقت شب نون میخای چیکار..
غرغر میکردمو ولی سر اخر بلند شدم قفل درو بازکردمو دیدم مامانم تو حیاطه پشت سره مامانم تو تاریکی هوا میرفتم سمت اتاق نون پزی.اون جلوتر از من میرفت قدش خیلی بلندتر به نظر میومد و چهارشونه تر با قدمای سنگین تو تا تاریکی محوطه جلو میرفت تو همین شیشو بش سرمو بالا گرفتم یه لحظه به خودم اومدم وسط راه وایسادم دیدم دیگه مامانم غیبش زده! چراغ اتاق نون پزی ام ته باغ خاموش شده بود..
همیشه تو این فکر بودم این کی بود این ساعت چه نون پختنی در که قفل بود چطور مامانم اومد تو اتاق که بعد با جیغا من همه تو حیاطمون جمع شدن
اما مطمئنم اون شب بیدار بودمو خداروشکر که باهاش نرفتم…