در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

حرکت در تاریکی

حدودا یک ماه پیش بود که به شهر مادریم رفتم . یه شهر کوچیک کنار کوه . شب خونه داییم بودم و تا دیر وقت بیدار بودیم و اخر شب بخاطر ناراحتیم از خونه اومدم بیرون ساعت حدود ۱:۳۰ بود . با خودم گفتم میرم تفرجگاه توی کوه و شب اونجا میمونم . یه جاده فرعی که بن بسته و فقط میره به کوه، جاده خیلی تاریک بود و یه جورایی خودش به تنهایی ترسناک بود که یهو دیدم دو تا موجود با لباس سفید کنار جاده راه میرن و به سمت من می اومدن . چند دفعه چشمام باز و بسته کردم و همونجا خشکم زده بود طوری که حتی پام از روی گاز برنداشتم و چهار چشمی نگاهشون میکردم تا اینکه ازشون رد شدم و حالا میخاستم فرار کنم اما جاده میرفت به کوه و اصلا جای خوبی واسه فرار نبود مجبور شدم که دور بزنم و دوباره برگشتم به سمت اون دو نفری که دیدم و این بار از شدت ترس دستم گذاشتم روی بوق . نمیدونم چرا ولی شاید با این فکر که جن ها از بوق میترسن … اما یکی شون وایساد و دستشو اورد بیرون و با دستش میگفت بیا رد شو برو بابا گا….(ساییدیمون).. اونجا فهمیدم که اینا دو نفر ادم هستن . نمیدونم اون موقع شب دونفر توی جاده فرعی چیکار میکردن اما اون شب اگه من قبل اینکه بهشون برسم برگشته بودم یا وقتی ازشون رد شدم بر نمیگشتم الان همین داستانو به عنوان برخورد روبرو با جن تعریف میکردم . میخام بهتون بگم خیلی وقتا ترس جلوی دیدن حقیقتو میگیره