در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

زنی در قبرستان

سلام این ماجرایی که میخوام تعریف کنم واسه تابستونه پارساله . من و چنتا از رفیقام عادت کرده بودیم بعضی شبا میرفتیم بهشت زهرا همیشه میرفتیم سمت قطعه ها جدید قبرای خالی اونجا زیاد بود ولی اونشب کل کل خیلی بالا گرفت رفتیم سمته اون قطعه ای ک امروز خاک کرده بودن جنازه هارو یعنی شب اول قبرشون بود وقتی رسیدیم خداییش خیلی محوطه خوف داشت خلاصه واسه این ک زیاد تابلو نکنیم ترسیدیم یجور بهونه اوردیم یکی از بچه ها گفت اقا بریم قطعه شهدا یه خورده چرخیدیم و ن تابلویی بود ن چراغایی ک اونجا روشن باشه ک بتونیم پیدا کنیم یکی از بچها فهمیدکجاس داشتیم میرفتیم نزدیک شده بودیم هیچ صدایی نمیومد همه جا سکوت مطلق بود من و دونفر دیگ جلوتر میرفتیم و سه چهار تا دیگ از بچه ها چن متر عقب از ما میومدن داشتیم رو قبرا رو با چراغ قوه نگاه میکردیم ک ببینیم کدوم ردیف و شماره هستیم یه دفعه یه صدایی اومد از تاریکی که یکی داره دعا میخونه هممون میخ کوب شدیم یه چن ثانیه ک گذشت دیدیم داره زیارت عاشورا میخونه کنجکاو شدیم رفتیم جلو دیدیم سه نفر از ما دیوونه تر نشستن سر یه قبری دارن زیارت عاشورا میخونن اونا هم مارو دیدن جا خوردن رفتیم جلو اوناهم سر قبر شهید پلارک نشسته بودن بچه ها اومدن جلو یه سلام کردیم خلاصه طرف ادامه داد ب خوندنش خداییش هم صداش خوب بود واسه همین دوتا از بچه ها گفتن بشینیم چن دقیقه دیگ بریم بقیه هم ک زیاد تو این فازا نبودن با یکی دو متر فاصله نشسته بودن سیگار میکشیدن هرکی تو فازش خودش بود یهو یه حرکتی تو دل شب بفاصله چن متری ما توجه منو ب خودش جلب کرد ولی خب من تا متوجهش شدم و سرم رو بالا کردم چیزی ندیدم اما پیش خودم گفتم امشب زیاد ترسیدیم توهم زدم همون موقع دوسه تا دیگه از بچه هارو دیدم ک اومدن جلو پیش ما و خودشونو چپوندن وسط ما انگار یه استرس خاصی داشتن اونی ک داشت میخوند خوندنشو قط کرد گفت بچه ها نمیخوام تو دلتونو خالی کنم اما الان یه زنی رو دیدم که با چادر بلند وایستاده بود داشت مارو نگاه میکرد دوتا قسمم خورد ک ما باورمون شه. یه لحظه همه ساکت شدن و پچ پچ بین دوستام شرو شد ک اره اوناهم یه زنی رو دیدن فکر کردن توهمه اما واس این ک ترسیده بودن اومدن پیش ما ،ما هم شنیده بودیم ک یه زنی هست تو بهشت زهرا ک خیلیا صدای جیغشو شبا میشنون اما فک میکردیم خرافاته تا اون شب یه زنو ب چشم با چادر بلند دیدیم ک تنها اومد مارو نگاه کرد و رفت و چون چند نفر دیده بودنش یقین پیدا کردیم توهم نبوده و از اون ب بعد شد ک هیچکدوم از اون جمع دیگ فکر شب رفتن ب بهشت زهرا رو نکردیم.