در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

سایه عجیب

یک داستان بسیار قدیمی از یکی از مخاطب های سایت.
پدربزرگ من فرزند یه ارباب بود یعنی خان بودن تو روستاشون و یه جمعیتی هم رعیت اونا بودن تو زمین های کشاورزیشون کار میکردن موضوع میشه واسه ۱۷سالگی پدر بزرگم اون موقع چراغ ها و ماشین ها با گازودیل کار میکرد و برای روشن کردن چراغ خونه گازوئیل میخواستن تو زمین خودشون گازوئیل نداشتن و پدربزرگم خودش تنهایی رفت به ملک قدیمیشون تا از زیر زمین گازوئیل بیاره از خونهی که زندگی میگردن تا خونه قدیمی پیاده ۱:۳۰راه هستش وقتی حرکت کرد تقریبا زمان غروب بود و تا به خانه قدیمی برسه برای برداشتن گازوئیل شب شد تقریبا خونه کاملا متروک که فقط از انبارش استفاده میشد کسی جرعت رفتن به اون خونه رو نداشته البته بقیه فقط چون خونه مال خان روستا بود.. پدربزرگم وقتی وارد خونه شد متوجه یه فضای سنگین شد انگار یکی داره پشت سرش میاد یه کسی زیر نظرش داره وقتی حرکت کرد چون تاریک بود از کنار دیوار خونه باغ رفت چون به خاطر نور مهتاب یکمی روشن بود وسط راه متوجه میشه که سایه ی خودش که روی دیوار افتاده خیلی عجیب ازش جا میمونه توجه نکرد و ادامه تا اینکه دید سایه ازش سه چهار متر فاصله گرفته و انگار دوید و جلو افتاد بازم توجه نکرد و ادامه تا تا اینکه دید سایه ازش سه چهار متر فاصله گرفته و انگار دوید و جلو افتاد از پدربزرگم همینطور ادامه داد تا اینکه دید سایه اون جلو وایستاد.تا پدر بزرگم به سایه رسید و سایه همراه اون شروع به حرکت کرد!سایه دست تکون میداد و پدربزرگم زیر چشمی نگاه میکرد تا اینکه رسید داخل انباری.اول یه فانوس قدیمی که تو زیر زمین پیدا کردو روشن کرد و همراه گالون گازوئیل داشت برمیگشت که متوجه شد اصلا سایه ایی نداره.صدایی از پشت بوته ها بهش میگفت که کریم اگه جرعت داری برگرد و مارو نگاه کن ولی اون ادامه داد.وقتی به خونه رسید و افتاد.میگن کل تنش کبود بود و تا صبح تموم کبودی های تنش چون پدرش رو سرش تا صبح قران خوند خوب شد…