در جستجوی هیولا

 

 

http://monster-quest.com/wp-content/uploads/2017/07/samandehi.jpg

چهار خواب ترسناک

سلام ، من حدودا یک سال پیش به خاطر فشار بسیار زیاد ذهنی که روم بود در مدت ده روز چهارخواب دیدم که توی همشون چیزی به نام جن بود و یکی یکی براتون تعریف میکنم :
در اولین خوابم داشتم از سر کوچمون به سمت خونه میرفتم که دیدم پدرم وارد پارکینگ شد و یه آدم ناشناس هم پشت سرش وارد پارکینگ شد ، من اینارو داشتم از سر کوچه میدیدم ، پس احساس خطر کردم و دویدم تا ببینم اون کی بود که وارد خونه شد ، وقتی وارد چهارچوب دربِ حیاط شدم دیدم یک موجود بلند قد با یک لباس کاملا مشکی وسط پارکینگ پشت به من ایستاده ، رفتم طرفش که ببینم کیه ، دورش میچرخیدم ولی صورت نداشت ولی با وجود اینکه صورت نداشت به شدت احساس ترس میکردم ، عقب عقب برگشتم توی چهارچوب درب ورودی و به طور خیلی نا آگاه توی خواب کلمهٔ بسم الله روی زبونم اومد ، یهو با خشم برگشت به طرف من و اومد سینه به سینهٔ من از درب حیاط وارد کوچه شد و انگار ترسیده باشه عقب عقب رفت و چسبید به دیوار روبرویی و در یک چشم به هم زدن غیب شد . وقتی بیدار شدم صدای تپش قلبمو میشنیدم .
در خواب دوم که دو روز بعد دیدم ، توی اتاقم نشسته بودم روی تخت و کاملا تنها بودم که یهو یه آدم با شنل سرخ رنگی که کلاه داشت و صورتش تاریک بود اومد توی درب ورودی اتاقم ایستاد ، زبونم بند اومده بود ولی صدام در نمیومد ، از همونجا غیب شد و یک متر جلوتر ظاهر شد و دوباره غیب شد و یک متر جلوتر ظاهر شد تا جلوی من ایستاد ، بسم الله گفتم و همین راهی و که در چند مرحله اومده بود برگشت و توی درب ورودی اتاقم غیب شد .

ر خواب سوم که سه روز بعد دیدم ، توی یه سالن ورزشی مثل سالن بسکتبال توی تماشاچی ها بودم و احساس میکنم بازی همون لحظه تموم شد و تماشاچیا قصد ترک سالن و داشتن ، منم جزو مردم راه افتادم تا از سالن خارج بشم ، دو طرفِ راهروی خروجی سالن حدودا ده دوازده زن با چادرهای رنگی ایستاده بودن و به زنهای خانه داری شبیه بودن که اومده بودن برای دیدن بازی ، منم با سیل جمعیت در حال حرکت به سمت درب خروجی بودیم که من با یکی از زنها چشم تو چشم شدم و اون زن همینطور که داشت با زن کناریش صحبت میکرد و میخندید به من نگاه کرد ، همونجا باز بسم الله روی زبونم اومد و در حالی که نگاهش میکردم گفتم بسم الله ، یهو چهرهٔ اون زن از حالت خنده به اخمی ترسناک تبدیل شد و چادرشو کشید توی صورتشو رفت . البته بعد از این سه خواب با یک نفر صحبت کردم و گفت خدا خیلی دوستت داره که توی خواب ذکر روی زبونت میاد چون خیلی ها نمیتونن ذکر و بگن و توسط اون جن توی خواب خیلی اذیت میشن .
در خواب چهارم توی جایی شبیه خونه ای قدیمی بودم که دوتا از دوستام اومدن پیشم ، در حال صحبت با دوتاشون بودم که احساس کردم چهرهٔ یکیشون زیاد شبیه دوستم نیست و هر بار که نگاهش میکردم صورتش تکون میخورد و احساس میکردم چیزی غیر از خودش توی بدنشه ، و به اون یکی دوستم گفتم مطمئنی این محسنِ ؟ و اونم میگفت آره محسنِ ولی به چهرش زیاد دقت نکن . من ترسیده بودم ، اونم برای اینکه بیشتر روی صورتش دقت نکنم موهای جلوی سرشو ریخت توی صورتش و هی به من میگفت به چهرم دقت نکن من محسنم ، کاملا ترسیده بودم و وقتی اصرار کردم که محسن نیستی یهو کاملا چهرش عوض شد و تبدیل به یه زن مٌسِن شد و شروع به جیغ زدن کرد . یهو از خواب پریدم و کل بدنم تکون میخورد و بدنم به شدت سرد شده بود و میلرزید و تا دو روز بعد ازون خواب قفسه سینه درد میکرد ، احساس میکردم ضربه خورده . واقعا این ده روز بدترین خوابهای عمرمو دیدم و به خاطر مشکلی که داشتم و اعصابم ناراحت بود خیلی از موهام توی مدت همون یکی دوماه سفید شد .
خدایی کل این خوابهایی که گفتم واقعی بود و وقتی داشتم براتون مینوشتم بدنم یخ کرده بود ، بازم میگم به خاطر فشار عصبی بسیار شدیدی که داشتم این خوابهارو دیدم .